X
تبلیغات
تاریکخانه
دست بردار، ز تو در عجبم
به دَرِ بسته چه می‌کوبی سر.
نیست، می‌دانی، در خانه کسی
سر فرومی‌کوبی باز به در.

زنده، این‌گونه به غم
خفته‌ام در تابوت.
حرف‌ها دارم در دل
می‌گزم لب به‌سکوت.

دست بردار که گر خاموشم
با لبم هر نفسی فریاد است.
به نظر هر شب و روزم سالی‌ست
گرچه خود عمر به چشمم باد است.
 
شاملو
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 10:48  توسط   | 

 

بيمارم ، مادر جان !

میدانم ، میبينی ،

میبينم ، میدانی ،

میترسم ، میلرزی ،

از كارم ، رفتارم ، مادر جان !

بيمارم ، مادر جان !

 

میدانم ، می بينی

گَه گريه م ، گَه خندم ،

گَه گيجم ، گَه مستم ،

و هر شب تا روزش ،

بيدارم ، بيدارم ، مادر جان !

بيمارم ، مادر جان !

 

میدانم ، میدانی ،

كَز دنيا ، وَز هستی ،

هشياری ، يا مستی !

از مادر ، از خواهر ،

از دختر ، از همسر ،

از اين يك ، وآن ديگر ،

بيزارم ، بيزارم ، مادر جان !

بيمارم ، مادر جان !

 

من دردم بی ساحل .

تو رنجت بی حاصل .

ساحر شو ، جادو كن ،

درمان كن ، دارو كن ،

بيمارم ، بيمارم ، مادر جان !

بيمارم ، مادر جان !

 

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 14:20  توسط   | 

 

 

همه
            لرزش دست و دل ام
                                    از آن بود که
که عشق
            پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.


***


و خنکای مرحمی
           
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق
چهره سرخت پیدا نیست.


***


غبار تیره تسکینی
           
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
           
بر گریز حضور.
سیاهی
           
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
           
بر ارغوان


آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.

 

                        شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:1  توسط   | 

مثلِ این است، در این خانه‌ی تار،
هرچه، با من سرِ کین است و عناد:
از کلاغی که بخواند بر بام
تا چراغی که بلرزاند باد.

 

مثلِ این است که می‌جنبد یأس
بر سکونی که در این ویران‌جاست
مثلِ این است که می‌خواند مرگ
در سکوتی که به غم‌خانه مراست.

 

مثلِ این است، در او با هر دَم
به‌گریز است نشاطی از من.
مثلِ این است که پوشیده، در اوست
هر چه از بود، ز غم پیراهن.

 

مثلِ این است که هر خشت در آن
سر نهاده‌ست به زانویِ غمی.
هر ستون کرده از او پای، دراز
به اجاقِ غمِ بیشی و کمی.

 

مثلِ این است همه چیز در او
سایه در سایه‌ی غم بنهفته‌ست.
همه شب مادرِ غم بر بالین
قصه‌ی مرگ به گوش‌اش گفته‌ست.

 

مثلِ این است که در ایوانش
هر شب اشباح عزا می‌گیرند
بیوگان لاجرم، از تنگِ غروب
زیرِ هر سرتاق جا می‌گیرند.

 

مثلِ این است که در آتشِ روز
ظلمتِ سردِ شبش مستتر است
مثلِ این است که از اولِ شب
غمِ فردا پسِ دَر منتظر است.

 

خانه ویران! که در او، حسرتِ مرگ
اشک می‌ریزد بر هیکلِ زیست!
خانه ویران! که در او، هرچه که هست
رنجِ دیروز و غمِ فردایی‌ست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 23:0  توسط   | 

آیا شما هرگز ناگهان احتیاج به همدردی؛ به کمک،به دوستی پیدا نکرده اید؟بله، البته. اما من به خودم یاد داده ام که به همدردی قناعت کنم. آسانتر می توان آنرا به دست آورد مضافا اینکه تعهدی هم ایجاد نمی کند."از همدردی من مطمئن باشید" و به دنبال آن بی درنگ در دل می گویند "و حال به امور دیگر بپردازیم".همدردی از احساسات صاحبمنصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند. ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد، باید در برابرش سینه سپر کرد. مبادا تصور کنید دوستانتان، همانطور که وظیفه ی آنهاست، هر شب به شما تلفن خواهند کرد تا بدانند، آیا اتفاقا این همان شبی نیست که شما تصمیم به خودکشی گرفته اید، با ساده تر از آن، آیا همصحبتی نمی خواهید، آیا دل و دماغ بیرون آمدن از خانه را ندارید. ولی نه ، خاطرتان آسوده باشد، اگر تلفن کنند در شبی است که شما تنها نیستید، و زندگی به کامتان شیرین است. خودکشی چیزی است که اصلا خود آنها شما را به سویش سوق می دهند، آنهم به استناد دینی که ، به زعم آنها، شما به خود دارید. آقای عزیز، خداوند ما را از این محفوظ بدارد که در نظر دوستانمان قدر و منزلت بلند داشته باشیم! اما در مورد کسانی که کارشان دوست داشتن ماست، یعنی خویشان و منسوبان، که آن خود حکایتی است! آنها کلام مناسب را به کار می برند، اما کلامی که بیشتر اثر گلوله دارد. تلفن می زنند عین کسی که شلیک می کند، و درست هم نشانه می روند. آه! خیانتکاران!

وانگهی این حکایت دوستان و منسوبان از بعضی جهات به موضوع مورد بحث بستگی دارد. ببینید، برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بودو او شبها بر کف اتاق می خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که رفیقش از آن محروم شده بود.

چه کسی، آقای عزیز، چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟ آیا من خود به این کار قادرم؟ گوش کنید،من می خواستم قادر به آن شوم، و خواهم شد. همه ی ما روزی به این کار قادر خواهیم شد، و این روز رستگاری ما خواهد بود. ولی این کار آسان نیست، زیرا دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توام است.آنچه را می خواهد، نمی تواند. از این گذشته شایدما زندگی را چنانچه باید ، دوست نمیداریم. آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند؟ رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست میداریم، مگر نه؟ آن عده از استادانمان را که دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم! دراین صورت، بزرگداشت آنان طبیعتا در ما پا میگیرد، همان بزرگداشتی که شاید آنها در همه عمر از ما انتظارش را داشتند. ولی آیا میدانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیلش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست. ما را آزاد می گذارند، ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم ، در فاصله ی یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان، یعنی رویهمرفته در اوقات هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهیم. اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یادآوری ذهنی است، و قوه ی حافظه ی ما ضعیف است.در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است، مرگ سوزناک است، تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است!

 سقوط- آلبر کامو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 0:33  توسط   |