هرگز گمان نمیکردم جلسه با پیر بیشتر به دادگاه مانند باشد تا جلسه ای دوستانه، اکنون جمله ارسطو که می گفت: «افلاطون گرامی است ولی حقیقت گرامی تر است.» به خوبی در ذهنم جای خود را یافته، این در حالی است که ارسطو شاگرد افلاطون بوده است حال چه رسد به من که حتی خود را شایسته مقام شاگردی پیر نیمدانم.
تحدید شخصیت از صعب ترین تعاریف بشری است، اما آنچه مسلم است شخصیت در بستر اجتماع به شکوفایی میرسد، این دلیل مناسبی برای گدایی شخصیت نیست، تعریف شخصیت در ناخودآگاه جامعه ای که در آن زیست میکنیم شکل میگیرد نه در ویترینی که ما به چیدمان آن میپردازیم. مثالی عرض کنم: شخصی مرتکب جرمی میشود، قتل، کلاه برداری، دزدی و... اولین حرفی که میزند این است که "من انسان با شخصیتی هستم،تمام اهل محل، دوستان و آشنایان و بستگان از من به خوبی یاد میکنند" این همان تصدیقی است که به هر حربه آن را از اجتماع طلب میکند، حال اگر در خصوص این شخص دست به تحقیق بزنید به نکات جالبی بر خواهید خورد، اگر شخصی که از او اطلاعات میجوییم از جرمِ مجرم آگاه نباشد، ابتدا کمی عقب میکشد و خنده ای روی صورت پهن میکند و یک خورجین پر صفات انسانی درباره شخص مذکور تحویلتان میدهد، چنان دروغهایی که خدا هم در خلقت چنین انسان قابلی به خود میبالد؛ اما اگر از جرم مجرم آگاه شود، حتی اگر در مرحله اتهام باشد، چنان ظرایفی از گوشه های تیز زندگی شخص دستگیرتان میشود که به کمتر از عذاب اعدام برای او تن در نمیدهید. القصه، شخصیت چیزی نیست که با کاسه گدایی بتوان آن را از در و همسایه و همکلاسی و دوست و آشنا طلب کرد. عده ای این شیوه را از قبل پیش گرفته اند و هنوز ادامه میدهند.
بعد از بررسی انبوه اطلاعات اعم از کتابهای گوناگون، یادداشتها و خاطرات فراوان، اس ام اس ها و ایمیل ها و وبلاگ شخصی و انبوه وبلاگهای دیگر در دادگاه، ش.و به عنوان خیانت کار معرفی شد، انسانی که به فاصله کمتر از یکسال، یا حتی چند روز! قادر به بذل "دوستت میدارم" برای هر کسی باشد نشانه های ضعف در شناخت این عبارت را به خوبی عیان نموده، کسی که برای رسیدن به اهداف مادی و فیزیکی "عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزند"(1) و چوب حراج بر شخصیت خود میزند لایق دوام وفاداری نیست، آری "از زنها بر می آید ، یک همچه طغیانهای ناگهانی، که یکباره (به هر دلیلی) از معشوق یا شوهر یا نامزد دلزده و جدا میشوند و با او، در کمال بی تفاوتی و بی حسی مثل سنگ رفتار میکنند." (2) خاطرات و جملات پیشین خود را در یک چشم به هم زدن پاک میکنند. "و نشست و سرش را روی زانوانم قرار داد و قدری گریه کرد و به من گفت که تا حالا همچین تجربه ای نداسته ام. که اینطوری کسی رو بخوام، که عاشق باشم. من تا حالا هیچ کسو دوست نداشتم، تو اولین عشق منی، تو اولین نفری، میفهمی؟ هیچ کس نبوده که اینطور باهام باشه که تویی. تو یه چیز دیگه ای، یه استثنایی، و من میترسم، خیلی میترسم که تو رو از دست بدم. زندگیم بدون تو هیچ معنایی نداره... هی به خودم می گم اگه تو رو از دست بدم چی به سر من می آد. اگه یه روز زن دیگه ای تو رو فریب بده و تو بری و عاشقش بشی؟ من چیکار باید بکنم؟ من چی میشم. من می میرم. می میرم...
این حرفها را سلما از ته دل به من می گفت و من کیفور و نشئه عشق کاملا آنها را باور میکردم... پس چی شد؟ کجا رفت؟" (3) در میان این صفحات و صفحات بعد آنقدر حرفهای دل من گفته شده که میخواستم همه را برای این پست تایپ کنم.
"سلام عزیزم و دوستت دارم" ها پوشالی ترین عباراتی است که از یک رابطه گزنده، از یک مشت خاطرات تلخ و شیرین به جای میماند. اگر در انتهای رابطه با چنین انسانهایی "..." را با منظور "و شد آنچه شد" بگذارید هرگز به خطا نرفته اید، چرا که انبوه جوانان در درک واقعیت ناگزیر آن به بیراهه نخواهند رفت. بیچاره قربانیان دیگری در چنگان این اهریمن می افتند، کاش میدانستند که شدت "دوستت میدارم" ها با عواید شکمی و زیر شکمی این فرومایگان بیمار رابطه مستقیم دارد.
من امروز آزادم، از چنگال ثانیه 28 دقیقه 17 قطعه "شهر خاموش"(4) خارج شده ام، حالا دیگر میتوانم سر بالا بگیرم و به تمام یکسال گذشته ام افتخار کنم و سالهای آتی را نقاشی کنم. امروز در قبال هیچ رابطه ای مسئولیتی ندارم چرا که بوی گند خیانت فضای رابطه من با ش.و را آلوده ساخته. اینها را من نمیگویم، مدارک آن هر روز از مقابل چشم دهها بیننده آگاه و نا آگاه عبور میکند. هرگز قادر به بخشش نخواهم بود، دلیلی هم برای آن نمیبینم، "نه اینجور احساسهای مادرانه سراپا گذشت را نمیخواستم و از خود دفع میکردم. من در آن لحظه سعادت او و سلما را نمی خواستم. واقعیت همین بود. آنها، این دو موجود سفاک قلب مرا رنجور جریحه دار کرده بودند و مرا به روز سیاه-آنطور که میگویند که لابد همین است- نشانده بودند و حالا آنجا روبروی من ایستاده دعا میکردند..."(5).
زوجی رابطه ای را آغاز میکنند، به اوج میرسند و دختر در عرض یک روز تمام گذشته را زیر پا میگذارد-عملی که ظرف یکسال و اندی برای لنگه دیگر زوح محقق نمیشود!- و در کمال وقاحت حتی آن را لکه ننگ قلمداد میکند –بد نبود پیش از این اظهار نظر به یادداشتهای شخصی اش مراجعه مینمود- هر چه هست کسی که یکروزه قادر به چنین چرخشی باشد و حتی به یگانه عهد خویش در یک رابطه یکساله عمل نمیکند هرگز قابل اعتماد نخواهد بود.
حالا در دادگاه مزبور، تبرئه شده ام و تنها گناه من این بود که به دینداران بی ایمان اعتماد کرده ام و مجازات آن را کشیده ام.
آزادم، آزاد...
با پوزش بابت اینکه وارد جزییات نشدم، تنها دلیل آن ضیق وقت است، من باید تا پیش از نیمه شب امشب این پست را روی وبلاگ بگذارم . به دلیل مشغله زودتر آن را منتشر میکنم تا نیمه شب فرصتی برای آخرین بازدید از وبلاگ دوستان میسر باشد.
تا مدت نامعلومی نخواهم نوشت. در صورتی که نظری دارید روی وبلاگ نگذارید، ایمیل بزنید!
یا هو
(1) احمد شاملو
(2) به خاطر یک فیلم بلند لعنتی صفحه 202
(3) همان، صفحه 228
(4) آلبوم شهر خاموش، شرکت فرهنگی هنری آوا خورشید
(5) به خاطر یک فیلم بلند لعنتی صفحه 247