تبليغاتX
تاریکخانه

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:52  توسط دانش  | 

حیفم آمد که اسم فریدون مشیری آورده بشه و شعر زیبای کوچه کنارش نباشه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

«فریدون مشیری»

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:48  توسط دانش  | 

نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر

 که آنجا آتش و دود است

نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را

همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست

همه رنج است و رنجی غربت آلود است

 پرید از جان پناهش مرغک معصوم

 درین مسموم شهر شوم

 

پرید ، اما کجا باید فرود آید ؟

نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند

در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر

 به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند

 خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی

به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند

ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر

تفو بر آن لب و لبخند

 

پرید ، اما دگر آیا کجا باید فرود آید ؟

 نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت

 سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما

چه داند تنگدل مرغک ؟

 عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت

 

 پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد

غبار و آتش و دود است

 نگفتندش کجا باید فرود آید

 همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است

دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون

صدف با خویش

 دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش

 

چه گوید با که گوید ، آه

کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم

چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش

همه پرهای پاکش سوخت

کجا باید فرود آید ، پریشان مرغک معصوم ؟

 

«از کتاب آخر شاهنامه اثر اخوان ثالث»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:5  توسط دانش  | 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

های ! نخراشی به غفلت صورتم را ، تیغ !

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !

و آبرویم را نریزی ، دل !

ای نخورده مست !

لحظه ی دیدار نزدیک است

«اخوان ثالث»

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:59  توسط دانش  |