تبليغاتX
تاریکخانه
ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی که امیدی با خود آورده باشند

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:1  توسط دانش  | 

در نيمه باز شد. مشتري‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌اي را ديدند که صورت درشتي داشت و عينکتيره‌اي به چشم زده بود و موهاي جوگندمي‌اش را با سليقة زياد شانه کرده بود و همان‌طور که لاي در ايستاده بود، پيشخوان و مرد ساندويج فروش را نگاه کرد. انگار سراغ تلفني آمده بود و يا مي‌خواست آدرس جايي را بپرسد. بعد برگشت و آنهايي را که داشتند تند تند ساندويج مي‌خوردند زيرچشمي نگاه کرد و مردد بود. نه مي‌خواست حرف بزند، و نه مي‌خواست برگردد و نه مي‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمه‌اي فوق‌العاده شيک و کفش‌هاي ظريفي پوشيده بود. دستمال سفيدي لاي انگشتانش گرفته بود و مي‌پيچيد. انگار از کثافت مغازه گرفتار دل آشوبه شده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:53  توسط دانش  | 

 

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:13  توسط دانش  | 

 شب از شبهای پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
 نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 7:39  توسط دانش  | 

بيش از اين‌ها، آه، آري

بيش از اين‌ها مي‌توان خاموش ماند

 

مي‌توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت

خيره شد در دود يک سيگار

خيره شد در شکل يک فنجان

در گلي بي‌رنگ، بر قالي

در خطي موهوم، بر ديوار

 

مي‌توان با پنجه‌هاي خشک

پرده را يک‌سو کشيد و ديد

در ميان کوچه باران تند مي‌بارد

کودکي با بادبادک‌هاي‌ رنگين‌اش

ايستاده زير يک طاقي

گاري فرسوده‌اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترک مي‌گويد

 

مي‌توان بر جاي باقي ماند

درکنار پرده، اما کور، اما کر

 

مي‌توان فرياد زد

با صدايي سخت کاذب، سخت بيگانه

“دوست مي‌دارم”

مي‌توان در بازوان چيره‌ي يک مرد

ماده‌اي زيبا و سالم بود

 

با تني چون سفره‌ي چرمين

با دو پستان درشت سخت

مي‌توان در بستر يک مست، يک ديوانه، يک ول‌گرد

عصمت يک عشق را آلود

مي‌توان با زيرکي تحقير کرد

هر معماي شگفتي را

مي‌توان تنها به جل جدولي پرداخت

مي‌توان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده، آري پنج يا شش حرف

 

مي‌توان يک عمر زانو زد

با سري افکنده، در پاي ضريحي سرد

مي‌توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي‌توان با سکه‌اي ناچيز ايمان يافت

مي‌توان در حجره‌هاي مسجدي پوسيد

چون زيارت‌نامه‌خواني پير

مي‌توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يک‌سان داشت

مي‌توان چشم ترا در پيله‌ي قهرش

دکمه‌ي بي‌رنگ کفش کهنه‌اي پنداشت

مي‌توان چون آب در گودال خود خشکيد

 

مي‌توان زيبايي يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوري

در ته صندوق مخفي کرد

مي‌توان در قاب خالي مانده‌ي يک روز

نقش يک محکوم، يا مغلوب، يا مصلوب را آويخت

مي‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ي ديوار را پوشاند

مي‌توان با نقش‌هايي پوچ‌تر آميخت

 

مي‌توان هم‌چون عروسک‌هاي کوکي بود

با دو چشم شيشه‌اي دنياي خود را ديد

مي‌توان در جعبه‌اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سال‌ها در لابلاي تور و پولک خفت

مي‌توان با هر فشار هرزه‌ي دستي

بي‌سبب فرياد کرد و گفت:

“آه، من بسيار خوش‌بختم!“

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:23  توسط دانش  | 

قفسی پر از مرغ و خروسهای خصی و لاری و رسمی و کله ماری و زيره ای و گل باقلائی و شیر برنجی و کاکلی ودم کل و پا کوتاه وجوجه های لندوک مافنگی کنار پياده رو، لب جوی یخ بسته ای گذاشته بود. توی جو، تفاله چای وخون دلمه شده و انار آب لمبو وپوست پرتقال و برگ های خشک و زرد و زبیل های دیگر قاتی یخ بسته شده بود.
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 14:1  توسط دانش  |