خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
مهدی اخوان ثالث

خلاصه داستان دوستی خاله خرسه از مجموعه یکی بود یکی نبود اثر جمالزاده
خبر های رنگارنگی که از کرمانشاه جایگاه کس و کار می رسد صاقتم را طاق نموده و با آنگه پس از هزارها خون دل خوردن تازه در اداره ی مالیه ملایر برای خود کسی و صاحب اسم و رسم و سروسامانی گشته بودم و در مسافرت بکرمانشاه هم در آن موقع هزار گونه خطر محتمل بود ولی بخیال اینکه مبادا خدای نخواسته در این کشمکشها روزانه آسیبی بمادر پیرم برسد تکلیف فرزندی خود را چنان دیدم که ولو خطر جانی هم در میان باشد خود را به کرمانشاه رسانده و در عوض آنهمه خون جگری کهاین پیرزن مهربان در راه پرورش من نوشیده بود در این روز بیکسی کس او بوده و ناموس خانواده را تا حد مقدور حفظ نمایم .
رئیس اداره مان آدم نازنینی بود تنها عیبش این بود که رموز شطرنج را بهتر از امور مالیه میدانست و باورق آس و گنجفه آشناتر بود تا با ورق دفتر و حساب عایدات صادرات اداره. خلاصه بی دردسر و برو بیا اجازه مرخصی یک ماه ی مارا داد و در عوض قرار شد که در وقت برگشتن سه عدد نقاب موئی کرمانشاهی برای بچه ها و اهل خانه سوغات بیاورم.
بختم زد و یک گاری از ملایر بکنگاور حرکت مینومد . از ملایر بکنگاور را خدا خودش برایمان ساخت و از کنگاور بکرمانشاه را هم جعفر خان
غلام پست قول داد که هرطوری که شده اسبابش را فراهم آورد و میگفت : پس این شیر و خورشید که بکلاهمان چسبانده ایم به چه درد خواهد خورد.خود امپراطور روس هم سگ کیست بنعل کفش سوزچیمان کج نگاه کند .
مسافر زیادی نداشتیم علاوه بر جعفرخان یکی ا آن شاهزادهای لاتعد و لاتحصی پرفیس و افاده تویسرکانی هم با ما سوار شد که بنا بود در سر راه تویسرکان پیاده شود و من و یک حبیب ا... نامی که از بچه های کنگاور بود ودر قهوه خانه ای در ملایر شاگرد قهوه چی بود.
حبیب ا... جوانی بود بیست و دوساله، خوشگل، خوش اندام، خرم و خندان، خوشگو، خوشخو و ... و معلوم بود شیرش پاک و گوهرش تابناک است . با وجود جوانی با پشت کار و کاسب و خدا ترس بود. غریب نواز و فقیر دوست بود .سر قلیان حبیب ا... که دیگر تمام ملایر و اطراف مشهور بود و محترمین نمره اول شهر هم گاهی محض چشیدن چای و کشیدن قلیان مشتی حبیب ا... بقهوه خانه ی او میامدند و چه انعامها که نمی دادند.
سبب سفر حبیب ا... بکنگاور رسیدگی به امور بچه های برادر ارشدش بود و می گفت در جنگ با روسها رشادت بسیار نموده و تیر خورده و زیر برف مانده بود؛ خدا میداند که دل حبیب ا... هم در کنگاور در جائی گرو بود یا نه
همینقدر است مردم از نامزدی وی با خواهر یکی از دوستان قدیمیش حکایت ها نقل می کردند.
وقتی که گاری حاظر شد حبیب ا... بدوستان و آشنایانی که در پایین بودند گفت : خوب دیگر اگر مارا ندیدید حلالمان کنید و شب جمعه نیم من آردی نان و حلوا کرده بشل و کور ها ی ملایر بدهید بخورند و بگوئید خمیرش ترش و شیره اش کم بوده و لعنت به هفت پشت مردهایمان بفرستند!.
شاهزاده تویسرکانی که از بس پرفیس و افاده بود و اخ تف می انداخت و سبحان ا... تحویل می داد حبیب ا... اسمش را « شاهزاده اخ و تف سبحان ا... » گذاشته بود کهه در فرسبج پیاده شد.
میان ما حبیب ا... بود که از سرما باکی نداشت و از بس شرو ور میبافت مارا روده بر کرده و نمیگذاشت بفهمیم سرما با گوش و بینیمان چها میکند . شب را در قهوه خانه فرسبج گذرانده و صبح همینکه آفتاب تیغ زد راه افتادیم اول معقول هوای خوش و آفتابی
داشتیم ولی کم کم هوا گرفته شد و یک سوز سردی که گوش و بینی را میبرید شروع کرد به وزیدن . برف بنای باریدن را گذاشت و گاهی کولاک می شد و گردباد میافتاد برف آنوقت دیگر عوض آنکه از اآسمان برف به زمین بیاید برف از زمین به آسمان میرفت. سرمای کافر چنان پیر مسافر را در میآورد که انسان دلش می خواست قیامت برپا میشد و گناهانش بر ثوابهایش چربیده و یکسره در آتش گرم و نرم جهنم سرازیر میشد.
چند فرسخ بیش به کنگاور نمانده بود که ناگهان صدائی از کنار جاده بلند شد و چورتمان را درهم درانید یک نفر قزاق روسی را دیدم که بر روی برف افتاده و با صورت محزونی هی التماس میکرد و پایش را نشان میداد . جعفر خان گفت: رفقا ملتفت باشید که رندان برایمان تله حاظر کرده اند و به حمزه تشری زد و گفت : دِ جانت درآید شلاق کش و برو ! ولی حبیب ا... با حالت تعجب گفت : ای خدا بابایت را بیامرزد تله مله چی؟ بنده خدا زخمی است زبانش دروغ بگوید خون سرخش که راست میگوید اگر چه دشمن است با دشمن خوار و زبون بیمروتی ناجوانمردی است خدا را خوش نمیآید این بیچاره را در اینحال بگذاریم و برویم و زیر لازویش را گرفته و با مهربانی تمام بلندش کرد نمود و کمکش کرد و بطرف گاریش آورده روسی را سوار گاری کرد و گاری راه افتاد.
بزور اشاره معلوم شد که چند نفر قزاق روسی که مامور جمع آوری آذوقه بودند و روسی رفیق ما هم جزو آنها بوده یکدفعه خزلهای اطراف آنهارا به باد گلوله گرفته و این یکی بدبخت گلوله برانش خورده و بدست خزلها میافتد و اسب و تفنگش را گرفته و جیب هایشرا هم خالی کرده و خودش را ول میکنند.
حمزه دست از غرغر برنمی داشت و مدام لند لند می کرد که گاری بار خودش کم بود سربار هم بارش کردند ، عاقبت حبیب ا... به تنگ آمد و گفت : ای عرب موشخوار تاکی مثل کنیز حاج باقر قرقر میزنی ؟ و از کیسه ای یک دوهزاری انداخت پیش حمزه و همینگه میخواست دوباره کیسه را پر شال بگذارد از دستش افتاد و دوهزاریها سرازیر شد توی دانش این پول همان پول انعام ها بود که بخیال اینکه بعدها عروسی بکند جمع کرده و حالا برای زن و بچه برادر گمشده خود همراه برداشته بود. چشمم به چشم روسی افتاد و دینم برق بدی زد و مثل گرسنه ای که کباب ببیند همان با چشم میخواست پولهارا بلع بکند.
وقتی که گاری رسرد به مقابل قلعه سنگی قدیمی در دالان قلعه یکدسته قزاق روسی آتشی روشن کرده و دور آن گرفته و آوازخوانی میکردند.روسی مجروح بمحض شنیدن صدای آشنا مثل آنکه جان تازه ای در بدنش دمیده باشند نیشش باز شد و سرپا برخاست و رفقایش را بزبان روسی آواز داد و قزاقها هم
همینکه چشمشان به او افتاد به طرف گاری دویدند و کمک کردند تا رفیقشان از گاری پیاده شد، در حال پیاده شدن چیزی برفقایش گفت و قزاقها هم نگاه تند و تیزی بحبیب ا... انداختند و بمحض اینکه پای روسه بزمین رسید قزاق دیگری که معلوم بود بایستی رتبه ای داشته باشد مچ حبیب را گرفت و باقوت تمام او را از گاری کشید پائین و قزاقهای دیگر امان آنکه بگذارند بفهمد مطلب از چه قرار است نداده و از هر طرف بباد شلاق گرفتند و بردنش به طرف قلعه ، کاشف که بعمل آمد معلوم شد که حبیب ا.. را متهم کرده اند که با یک قزاق روسی که با او همسفر گاری بوده بدسلوکی کرده و پس از آنکه سرو صورتش را بشلاق خونین کرده اند سردار روسی محض ترس چشم اهالی قصبه و اطراف که با روسها خوب تا نمی کردند حکم کرده بود که تیربارانش کنند و همان روسی مجروح که حبیب ا... در واقع اورا از مرگ نجاتش داده بود با حبیب خیلی بخشونت رفتار نموده است.
جعفر خان گفت: اینها را بیخود نیست که خرسشان می گویند مگر دوستی خاله خرسه را نشنیده ای ؟ برو نیش عقرب را ماچ کن و ببین چطور مزدت را کف دستت می گذارد .
کله ام نزدیک بود بترکد ، بغض بیخ خرم را گرفته و داشتم خفه می شدم ناگهان دیدم چند نفر قزاق پیدا شدند که حبیب را با سر برهنه و زلفان پریشان و بازوان از پشت بسته
در میان گرفته و به طرف تپه ای روان بودند من دیگر حالم را نفهمیدم و همینقدر میدانم طولی نکشید که صدای شلیکی بلند شد و زود خاموش شد. من بدون هیچ اراده ای بطرف تپه مذکور روانه شدم و در اندک فاصله ای در جلوی من جسد حبیب ا... نمودار گردید . خونی که از پهلویش بروی برف جاری بود خونی راکه از ران روسی مجروح بین راه در روی برف دیده بودم بخاطر می آورد و آه از نهادم برآمد . در همین لحظه ناگهان بنظرم آمد که یک ساهی با خزم و احتیاط و شلان شلان بطرف جسد نزدیک میشود خود را در عقب درختی پنهان کردم و بدون تردید شیاهی را شناختم قزاق مجروح همسفرمان بود ،خود را به جسد حبیب رسانید و دست کرد پر شال حبیب و چیزی در آورد و به عجله هرچه تمامتر در بغل گذاشت و با شتاب و اضطراب بطرف قلعه روان گردید ، قزاق بد نهاد بطمع مختصر جیفه دنیائی آنهمه مردانگی و همت این جوان نامراد را فراموش کرده و خون بیگناه اورا بریختن داده است.
فردا صبح مهیای حرکت به سمت کرمانشاه بودیم
مشت ميكوبم بر در
پنچه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم:
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفتهي چند!
چه كسي ميآيد با من فرياد كند؟
فریدون مشیری

تنها برای یک روز...
به امید...
به زودی...
باید بیرون میرفت، آهسته از تخت خارج شد، دست و صورتش را شست، صدایی در گوشش زمزمه میکرد "من اندر خود نمی یابم که روی از دوست برتابم،بدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایانم..." در آینه نگاه کرد، لحظه ای مثل اینکه خود را نشناخته باشد عقب رفت، زیر چشمانش گود افتاده بود "حتما مال خواب نامنظم چند روز گذشته است" مهم نبود،هیچوقت به این موضوع اهمیت نداده بود. چیزی نخورد و به سرعت لباس پوشید.
در ایستگاه همیشگی ایستاد، دو مرد و یک زن در ایستگاه منتظر بودند، مردها چیزهایی به هم میگفتند و میخندیدند، زن که آثار دلهره در چهره اش پیدا بود به ساعتش نگاه کرد اما گویی متوجه زمان نشده باشد یا باور نکرده باشد بار دیگر به آن نگاه کرد؛ مرد کوتاهتر با پالتوی سیاه از خندیدن خسته شده یود، این را از چهره اش خواند. اتوبوس با سنگ دلی برفها را لگد میکرد و جلو می آمد، اما کسی به فریادهای دانهای برف توجه نداشت. سوار شد، داخل اتوبوس گرم و مرطوب بود، بوی بدی به صورتش سیلی زد. حالش بد شد، شاید از کم خوراکی بود، نه شام خورده بود و نه صبحانه، از ناهار روز قبل تنها چند قاشق خورده بود، هیچوقت از غذاهای آن رستوران راضی نبود اما با چه کششی آنجا میرفت؟ خود نیز نمیدانست؛ بی اختیار چشمانش را بست.
بلند شده بود و به سمت چهار راه بعدی حرکت کرده بود موبایلش چند باری زنگ خورده بود و گاهی حرف زده بود ولی چیزی به خاطر نداشت، چند دقیقه ای راه رفته بود، از فرط سرما انگشتانش گزگز کرده بود، بیتفاوت دشتهایش را در جیبش گذاشته بود.
در اتوبوس مشغول نوشتن پیام کوتاه بود اما خواب شب گذشته به شدت ذهنش را مغشوش ساخته بود، نوشت، و در آخر "...و خداحافظ." چند لحظه صبر کرد حتی چند باری پاک کرد و از نو نوشت، نفرستاد، موبایل را در جیبش گذاشت، از اتوبوس پیاده شد. سرد بود، یخه پالتویش را بالا کشید، سرش را به پایین خم کرد و با دست چپ یخه اش را محکم نگه داشت، چند قدم جلوتر رفت و صدای آژیر آمبولانس اخم هایش را در هم کشید. جلوی ویترین یک فروشگاه مجسمه ایستاد و به عقاب خشک شده ای که با نهایت تنفر عابران را نگاه میکرد خیره شد، موبایلش را بیرون آورد و دوباره خواند"...و خداحافظ."،جریان باد سردی محکم به پشتش خورد و صدای گریه نوزادی در بغل مادرش با انگشتش هماهنگ شد، چشمش به صفحه موبایل بازگشت Message sent، این تمام چیزی بود که از صبح با او سر جنگ داشت. سراسیمه راه افتاد، چند عابر را آشنا حس کرد ولی سلام نداد، تقاطع اول را رد کرد، در تقاطع دوم انگار لحظه ای دنیا آرامتر حرکت کرد صدای بوق کشیده ای شنبد اتوبوس با هیبت تمام به سوی او می آمد، چشمانش را بست.
صدای پیام کوتاه آمده بود، چشمانش را باز کرد
انبوه جمعیت بالای سرش بود و از میان سرها تکه ای ابر شبیه به صورت کسی نمایان بود، آهسته آهسته تاریک و تاریکتر شد. وقتی چشمانش را باز کرد موبایل زنگ خورده بود با عجله گوشی را برداشته بود ولی هیچکس آنسوی خط نبود.
پایان
چند قدمی جلوتر زمین خورده بود، در اثر لیزی و سر خوردن نبود؛ جوان درشت هیکلی که از پشت به او رسیده بود دستش را گرفته بود و کمکش کرده بود، حالا کنار پیاده رو، روی پله ویترین فروشگاهی نشسته بود، تمام پالتویش برفی بود، دوباره خواند "... و خداحافظ." هنوز باور نکرده بود.
چشمانش را باز کرد، زیر لب تکرار کرد "... و خداحافظ." چیز دیگری از متن در خاطر نداشت، رعشه ای به تنش افتاد، سرد و گرم بود چیزی شبیه تب و لرز، آفتاب طلوع کرده بود و اشعه اش بیقرار نقاط تاریک اتاق را جستجو میکرد. دوباره سعی کرد لیوان آب را بردارد، این بار موفق شد، آب مثل شراب گلویش را میسوزاند و پایین میرفت چشمانش را به هم فشرد گویی با نوشیدن آب دردی حس کرده باشد. آه بلندی کشید و به سقف نگاه کرد چیزی جز همان ترکهای کوچک ندید، هیچ چیز تغییر نکرده بود، چشمانش را بست.
به راهش ادامه داده بود سه تقاطع را رد کرده بود و به چند عابر برخورد کرده بود و چیزهایی شنیده بود، آقا یه آدامس بخر، آقا ... صدای پسرک را شنیده بود ولی او را ندیده بود، بیاد آورد عینک داشت به جیبهایش دست کشید...
نه، خوابش نمیبرد، سقف پایینتر آمده بود، حس میکرد ترکهایش را واضحتر میبیند، خواست فریاد بکشد ولی بیفایده بود، جز صدای خش خش ملحفه در اثر حرکت پاهایش و جیک جیک انبوه گنجشکان که بیشتر به جیغ میماند چیزی به گوش نمیرسید. خواست از رختخواب خارج شود اما حس اینکه کاری را نیمه رها کرده اجازه خروج نمیداد، بی اختیار چشمهایش بسته شد.
با کسی حرف زده بود اما نمیدانست چه کسی بوده. خیلی تند رفته بود، به نفس نفس افتاده بود، صدای انبوه ماشینها به سمتش هجوم آورده بود و نتوانسته بود فرار کند، جایی برای سکوت نمانده بود، میات صحبتها به یاد آورده بود "... و خداحافظ." و زیر لب تکرار کرده بود، کسی سلام کرده بود و جواب نداده بود انگار با انبوه بیگانگان روبرو بود، حتی چند نفری را به دقت نگاه کرده بود ولی چیزی ندیده بود.
چشمانش را باز کرد، حس غم داشت، یکسال تمام، تنها در این اتاق زندگی کرده بود، نقطه نقطه اش را میشناخت، هزاران کلمه با دیوار روبرو درد دل کرده بود و دلداری شنیده بود، اما حالا هوای اتاق سنگین بود، انگار گوگرد درش تزریق کرده باشند حتی صدای گنجشکها هم یکنواخت مینمود، به درخت لخت و بیحرکت جلوی پنجره نگاه کرد و تنها بود مثل همیشه. شاید اینها تنها ناظران این لحظات او بودند به هر آنچه داشت خوب نگاه کرد، میز چوبی کهنه و چرک گرفته اش ،چراغ مطالعه تخت و میز کنار آن و لیوان آب، کمدی که تصاویری بی مفهوم روی آن دهن کجی میکرد، صندلی که حتی راستی اش خستگی اش را پنهان نمیساخت و تعدادی کتاب و کاغذ و خودکار که گویی به اسارت گرفته شده بودند. به هر زحمت بود نشست؛ هوا مثل قاتل بیرحمی که در کار خو خبره شده بود با تمام وجود در تلاش برای گرفتن جان قربانی جدیدش بود، هدف چندان سختی به نظر نمی آمد، خود از پای در آمده بود. باید بیرون میرفت ....
ادامه دارد...
به نام حق، به نام صداقت، به نام دوستیهایی که به شمشیر خیانت خون گسستن نفرت انگیزشان را شراب روح دشمنان نساختند...
به گمانم اتفاقات اخیر بهانه ایست برای آغاز نوشتن من، بنابراین تصمیم گرفتم از این پس قدری از نوشته های خودم را روی وبلاگ بگذارم تا شاید ذره ای از آرامش از دست رفته ام را باز یابم.
قطعه ای که در زیر آمده را در تاریخ سی ام دی ماه سال یکهزارو سیصد و هشتاد و پنج نوشته ام، به اقتضای شرایط این متن را برای سرآغاز این سلسله یادداشتهای شخصی انتخاب کردم، امیدوارم از خواندنش حوصله تان سر نرود.
همه اش در یک خواب بلند اتفاق افتاد، خوابی که غبار حقیقت در صحنه صحنه آن هوا را آلوده ساخته بود،گردی که استشمام آن آتش اندوه را شعله ور میساخت، نه! اینها واقعیت داشت!! هرگز خواب را اینچنین نزدیک به واقعیت ندیده بود، خودش هم باور نداشت خواب دیده، انگار خاطرات چند روز گذشته به این صافی از ذهنش میگذشت؛ وقتی بیدار شد خیس عرق بود، از همان لحظه اول سردی شدیدی در تنش حس کرد، سرما به سان شعله ای از قلب سینه اش آغاز شده و قصد سوزاندن تمام تنش را داشت. چند لحظه به جلو خیره شد، بعد شانه هایش از شدت سرما لرزید، عرق سرد پیشانیش را آزار میداد، با پنجه هایش کتفش را گرفت انگار قصد دلداری آنها را داشت، همچنان خیره بود، وقتی به خود آمد هوا گرگ و میش بود این را از پنجره کنار تختش دید، مات بود مثل آدمی که چند صد ساعت در رختخواب بوده تنش کوفته و لمس شده بود، سعی کرد دستهایش را تکان دهد،ولی انگار حاضر به جداشدن از کتفش نبودند، به هر زحمت که بود دباره دراز کشید، لبهایش خشک شده بود، اتاق آرام و ساکت بود، توان خارج شدن از تخت را نداست، هنوز باور نکرده بود خواب دیده "کاش کسی اینجا بود" اینها را به خودش میگفت، میدانست که تنهاست پس اصراری نکرد، تلاش کرد تا خوابش را به یاد بیاورد، چشمانش را لحظه ای بست و سراسیمه باز کرد انگار لحیم روی گوشتش گذاشته باشند، گرم شد، عرقش تازه خشک شده بود، بوی بدی در دماغش احساس کرد. چشمانش را بست
از اتوبوس پیاده شده بود، دو باره خواند "...و خداحافظ" در اتوبوس دو بار پاک کرده بود و مجدد نوشته بود، میان پیاده رو با مردی برخورد کرده بود و مرد با صدای بلند چیزی گفته بود اما توجهی نکرده بود، همه جای پیاده رو ها یخ زده بود، چند بار چیزی به زمین خوردنش نمانده بود، زیر لب چیزی گفته بود، شبیه "پشیمان میشوی"، لحظه ای ایستاده بود و به ویترین مغازه ای نگاه کرده بود اما نفهمیده بود چه فروشگاهیست، چند باری که قصد فرستادن داشت اتفاقی افتاده بود، اینبار عطسه عابری توجه اش را به خود جلب کرد که فهمبد دکمه را فشرده، لحظه ای پشیمان شده بود.
چشمانش باز شد، باز همان بوی بد را حس کرد، سعی کرد لیوان آب کنار تختش را بردارد دستش نرسید اصرار نکرد، سردش شد، پتو را تا زیر گردن بالا کشید روی پهلوی راست چرخید و چشمانش را بست.
ادامه دارد…
(تایپ کردن برام سخته بنابراین تو چند قسمت مینویسمش)