اینها را جای دیگری خواندام
اگر در جاده رویاهاتان سفر میکنید، به آن متعهد باشید.هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود...
پائولو کوئلیو
گاهی ساعتهای در صفحه سفید می نگرم و چیزی جز خطوط مواج، راست و پاره ای سیاه کاری اجازه خروج نمی یابد، گاهی آنقدر سریع از ذهن عبور میکنند که مجالی برای نوشتن نیست، پس به لذت آنی اشان بسنده میکنم، این خطوط را در پاسخ آن دوست نمینویسم، اینها سرگذشت سال بد است که به سالهای بد بدل شد و شاید عمری چنین، سالهایی که گرچه به بهترین تعبیر میشوند اما جز برهم زدن نظم طبیعی ذهن کاری از آنها ساخته نبود، این بر هم زدن جزیی از نظمی است نانوشته و میان آن هیچ بی قانونی ای جز بی قانونی قانون مند جاری نیست، چند سطر از گذشته:
"امروز 16 تیرماه 1387 میخواهم کاری را که بیش از 10 روز است به مغزم فشار میآورد آغاز کنم، چیزهایی که خواهم نوشت به هیچ ادبیاتی تعلق ندارد، رمان و نوول نیست،نمایشنامه، بیوگرافی و اتو بیوگرافی هم نیست، تنها نقل وقایعی است که... . گرچه در یکماه و اندی گذشته زخم های زیاده خورده ام، تمام تلاشم را خواهم کرد هر آنچه مینویسم از روی صداقت باشد و بس و... در خلال سطور و صفحات آتی هیچ قتلی رخ نمیدهد هیچ جنگ و عشق جاویدان و افسانه ای جاری نیست، هر آنچه هست حقیقت است، گاه با جزئیاتی که مایلم در این صفحات گنجانده شود حتی اگر خواننده ای برای آنها نیابم، چنانکه شنونده ای نیافتم..."
در حال چند ماه از چند سطر گذشته، میگذرد و من همچنان اینجا با همان حال به نگارشی کهنه دست میزنم که نمیتوان انتحار را از آن تعبیر کرد، حتی اگر در واقعیت انتحار نام گیرد...
ادامه دارد...
گفتنی بسیار است٬ توان نوشتن نیست
گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود.
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای.
جنبید مشتِ مرگ و در آن خاک سردِ گور،
می خواست پر کند
روح ِ مرا، چو روزن تاریکخانه ای.
اما به سان ِ بازپسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس، نه پاسخی؛
چشمی که خوش ترین خبر ِ سرنوشت بود،
از آشیان ِ ساده ی روحی فرشته وار،
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود،
خندید با ملامت، با مهر، با غرور،
با حالتی که خوش تر از آن کس ندیده است؛
کای تخته سنگِ پیر!
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است؟
چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت.
خون در رگم دوید.-امشب صلیب رسم کنید ای ستاره ها!-
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت.
گویی شنیدم از نفس ِ گرم این پیام
عطر ِ نوازشی که دل از یاد برده بود.
اما دریغ، کاین دل ِ خوش باورم هنوز
باور نکرده بود؛
کآورده را به همره خود باد برده بود!
گویی خیال بود، شبح بود، سایه بود.
یا آن ستاره بود که یک لحظه زاد و مُرد.
چشمک زد و فسُرد.
لشکر نداشت در پی، تنها طلایه بود.
ای آخرین دریچه ی زندان ِ عمر ِ من!
ای واپسین خیال ِ شبح وار ِ سایه رنگ!
از پشتِ این حجاب بلورین ِ اشکِ خویش،
با یادِ دلفریبِ تو بدرود می کنم.
روح ِ ترا و هرزه درایان ِ پست را،
با این وداع ِ تلخ ِ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم.
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل،
تو کولی ِ جوان و بی آرام و تیزدو،
رنجور می کند نفّس ِ پیر من ترا،
حق داشتی، برو.
احساس می کنم که ملولی ز صحبتم.
آن پاکی و زلالی ِ لبخند در تو نیست.
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی،
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق،
می بینی ام برابر و سّر بّر نمی کنی.
این رنج کاهّدم که تو نشناختی مرا،
در من ریا نبود، صفا بود هر چه بود،
من روستائیم، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.
این سرگذشتِ لیلی و مجنون نبود
حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری؛
این صحبتِ دو روح ِ جوانمرد و مرد بود،
یا الفتِ بهشتی ِ کبک و کبوتری.
اما چه نادرست درآمد حسابِ من!
از ما دو تن یکی نه چنین بود، ای دریغ!
غمز و فریبکاری این خلق تنگ چشم
ما را چو دشمنی به کمین بود، ای دریغ!
مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
بدرود، ای رفیق ِ می و یار ِ مستی ام!
من خردی ِ تو دیدم و بخشایمت به مهر،
ور نیز دیده ای تو، ببخشای پستی ام.
من ماندم و ملال و غمم، رفته ای تو شاد،
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است.
ای چشمه ی جوان!
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.
مهدی اخوان ثالث