ابیات زیر اهمیت زیادی دارند، امشب اهمیت زیادی دارد، امشب با پیر جلسه مهمی دارم، تصمیم مهمی خواهیم گرفت، این آخرین فرصت است!
-----------------------------------------------
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخـن شنـاس نـــهای دلبـرا خطا اینجـاست
در انـدرون مـن خسـته دل نـدانـم کیســــت
که من خموشم واودرفغان و درغوغاســت
دلـــم ز پـرده بـرون شـد کجایی ای مطرب
بنــال هان که از این پرده کار ما به نواست
چنیـــن که صـومعـه آلوده شـد ز خـون دلـم
گرش به باده بشویید حق به دست شماست
نخفتــهام ز خیــالی کـه مــیپــــزد دل مــن
خمـار صـد شبـه دارم شـرابخـانه کجاسـت
از آن بـه دیــر مغــــانم عـزیـز مـیدارنــــد
که آتشـی که نمیـرد همیشه در دل ماسـت
حافظ
-----------------------------------------------
مـا ز ياران چشـم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه میپنداشتيم
تا درخـت دوسـتـی بر كی دهـد
حاليـا رفتيـم و تخمـی كاشتيــم
گفتــگو آييــن درويشــی نبــود
ورنـه با تو ماجــراهـا داشتيــم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همـت بر او بگماشتيـم
نكتـه ها رفت و شكايت كس نكرد
جانـب حرمـت فـرو نگذاشتيـم
گفـت خوددادی به مـا دل حافظا
ما محصـل بر كسـی نگماشتيـم
حافظ
-----------------------------------------------
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
سعدی
میخواهم. میخواهم وسیله ای داشته باشم تا با آن تمام شبها را سفر کنم، همیشه پیش از خورشید به شهرها، روستاها، صحراها و دریاها برسم تا هرگز طلوع را نبینم. وقتی رجاله ها خوابهای آبکی میبینند کنار پنجره هاشان فریاد بزنم، از جگر، از ته دل، بدون آنکه بشنوند، بخوابند و خوابهای آبکی شان را صبح برای هم تعریف کنند. خورشید که طلوع میکند رجاله ها شروع به دود کردن میکنند و من از دود و دمشان احساس خفگی میکنم. باید تمام شب را سفر کنم، باید از روز سفر کنم. وقتی تمام شد -هر چه هست و نیست- زمانی که تمام رجاله ها تا ابد به بودنشان معترف میشوند، زمانی که خورشید به بودنش، به نورش معترف میشود؛ درمیان صحرایی، صحرایی که تنها یک درخت دارد-درخت تنهای من- و به فاصله سالها هیچ رجاله ای از آن گذر نکرده باشد و گذر نکند، درست نیمه شب زیر درخت بایستم و ناجی را ترک کنم، تار علیزاده داد کند و کمانچه کلهر بیداد و صدای استاد تمام ذرات استخوانهایم را به جنبش وادارد. اکنون خورشید طلوع میکند و جز سایه درختی که مردی بر آن به دار آویخته شده هیچ چیز یکدستی صحرا را بهم نمیزند.
رجاله ها دود میکنند و خوابهای آبکی شان را برای هم تعریف میکنند.
میخواهم. از صمیم قلب میخواهم.
دنیا را که بگردیم به صادق هدایت که میرسیم سخن به تمام آورده شده، هیچ نویسنده ای در باب احوالات ایران و ایرانیان بدین گونه واضح و گیرا دست به قلم نبرده، از این حیث هدایت همچنان یکه تازی میکند به گونه ای که نوشته های چندین سال پیش او (بیش از 60 سال) همچنان از رنگ و بوی تازگی برخوردار است، این آثار اتفاقاتی است که در طول قرنها در ملت خواب آلود ایران رخنه کرده و تفکر و وجودشان را به تسخیر خویش در آورده وبدیهی است که به سادگی از حافظه تاریخی ملت زدوده نخواهد شد. اسلام با شمشیر، حمله مغول و چه و چه وقایعی نیست که تاثیرات آن را هر روز و هر روز در کوچه ها و خیابان ها نزد کاسب و مدیر و دانشمند لمس نکنیم. امید آنکه همه ما وجود خویش را به اندیشیدن بپالاییم.
کتاب حاجی آقا از آثار ارزشمند صادق هدایت است که تسلط ایشان بر باورهای ایرانیان و وضعیت جامعه را به خوبی آشکار میسازد. در اینجا بخشی از این داستان را نقل میکنم که چندان بی مناسبت نیست.
حجه الشریعه آخوندی است که هر از چند گاهی از طرف امثال حاجی آقا برای تبلیغ به شهرهای مختلف فرستاده میشه، اینبار حاجی آقا و انجمن 8200 تومان در اختیار او قرار میدهند تا در شرایط حساس مملکت در اثنای جنگ جهانی دوم و هجوم تفکر سوسیالیستی به کشور برای تبلیغ عازم ارومیه شود، در اینجا صحبتهای حاجی پیش از تسلیم پول به حجه الشریعه آورده شده است:
ـ “انجمن” از شما قدردانی خواهد كرد. شاید در این سفر وظیفهی دشوارتری به عهدهی شماست. صاف و پوست كنده به شما خاطرنشان میكنم كه فقط به وسیلهی شیوع خرافات و تولید بلوا به اسم مذهب میتوانیم جلو این جنبشهای تازه را كه از طرف همسایهی شمالی به این جا سرایت كرده، بگیریم! بعد هم یك نره غول برایشان میتراشیم، تا این دفعه حسابی پدرشان را دربیاره! این آخرین اسلحه برای ماست. در صورت لزوم ما با اجنه و شیاطین هم دست به یكی خواهیم شد، تا نگذاریم وضعیت عوض بشه! عوض شدن جامعه، یعنی مرگ ما و امثال ما. پس وظیفهی شما رواج قمه زنی، سینه زنی، بافورخانه، جنگیری، روضه خوانی، افتتاح تكیه و حسینیه، تشویق آخوند و چاقوكش و نطق و موعظه بر ضد كشف حجابه! باید همیشه این ملت را به قهقرا برگردانید و متوجهی عادات و رسوم دو/سه هزار سال پیش كرد! سیاست این طور اقتضا میكنه. آسوده باشید، یكی از این ملت باهوش از خودش نمیپرسه كه چرا جاهای دیگر دنیا همین كار را نكردند؟! اگر ناخوش میشند، جنگیر و دعانویس هست. چرا دوای فرنگی بخورند كه جگرشان داغون بشه؟چرا چراغ برق بسوزانند كه اختراع شیطان فرنگی است؟ پیه سوز روشن بكنند كه پولشان توی جیب هم مذهبشان بره! مخصوصا سعی بكنید در مجامع عمومی و در قهوهخانهها رسوخ بكنید، و بخصوص فراموش نكنید كه شهرتهایی بر ضد روسها بدید. بعد هم سینما، تیاتر، قاشق و چنگال، هواپیما، اتومبیل و گرامافون را تكفیر بكنید! در این قسمت دیگر خودتان استادید! مثل دفعهی قبل كه شهرت دادید رادیو همان خر دجاله كه یك چشم به پیشانی داره و از هر تار سیمش هزار صدا میده و از این قبیل چیزها. بیدینی زمان رضاشاه را تقبیح بكنید، چادر نماز و چادر سیاه و عمامه را بین مردم تشویق و در صورت لزوم توزیع بكنید! از معجزهی سقاخانه غافل نباشید! این دفعه باید توی دهات رخنه بكنید؛ چون تو شهرها به قدر كافی دست داریم. همین قدر سر بسته به شما میگم كه ما تنها نیستیم و دستگاه بزرگی از ما حمایت میكنه! علاوه بر این كه دستگاه حاكمه و زور و قشون و قانون از خودمانه! پولدار هر جا باشه، كوركورانه از ما پشتیبانی خواهد كرد. چون پولدار شامهی تیزی داره و خطر را حس میكنه. در این صورت حرف آزادیخواهها و انقلابیها نقش بر آب میشه!
درود بر استاد شجریان و مرگ بر دشمنان فرهنگ، مرگ بر عقاید کور، تحجر و قشری گری.
پس از انتشار آلبوم زیبای «رندان مست»، استاد شجریان تصنیف «زبان آتش» ساخته خود استاد و تنظیم مجید درخشانی با شعر کم نظیر فریدون مشیری را بر روی اینترنت عرضه نمودند.
زبان آتش
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
لینک دانلود با کیفیت (kbps 192) و حجم (MB 11.4)
لینک دانلود با کیفیت (kbps 128) و حجم (MB 7.63)
لینک دانلود با کیفیت (kbps 48)
وقتی تصمیم گرفتم با چشمان پر (لطفا نگویید: چه احساساتی) برای همین امشب یک پست راجع به موضوعی که پیش روست روی وبلاگ بگذارم، اولین مشکلی که مقابل راهم قرار گرفت همین آغاز کار بود، عنان قلم را به نا خود آگاه ذهنم سپردم تا راحت تر با این حس قریب (نه غریب!) کلنجار بروم.
هدیه تولد چیز مهمی است، به خصوص اگر برای دوستی قدیمی باشد، اما اگر با کلیشه من آشنایی داشته باشید راحتتر میتوانید حدس بزنید هدیه چه خواهد بود! پسر عمه های 6 ساله و 10 ساله ام میپرسند "چرا همش برامون کتاب میخری؟ برا من رنگ آمیزی برا سروش داستان". راستش خودم هم نمیدانم -شاید برای اینکه مجبور نباشم کادو کنم- جوری سرشان را مشغول می کنم تا سوال از کله های کوچکشان فرار کند. اما اصلا قضیه اینها نیست!
چند روز پیش هم کتابی برای دوستی قدیمی خریدم، عادت نداریم تولد بگیریم، خشک و بی روح، گاهی گمان میکنم دارم نقش "آلن دلون" را بازی میکنم... .بهترین قسمت این است که میتوانی کتابی را که برای دوستت خریده ای بخوانی، در واقع هدیه تولد دوست من این بود که میتوانست قبل از من کتاب را بخواند، برای همین در انتخاب کتاب بسیار حساس عمل کردم، بعد از 10- 11 سال حالا دیگر خوب همدیگر را میشناسیم. اگر از سیر ترشی بگذریم دو چیز قدیمی و کهنه اش خوب است، دوست و شراب، اولی را بیشتر ترجیح میدهم! امسال کتاب خاصی انتخاب کردم: «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی».
"به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" دیگر گاو پیشانی سفید شده است، ولی خب، میدانستم نخوانده و بد نیست در جدول برنامه هایش قرار بگیرد. اما اگر یک روزه کتاب را بخواند و بعد از چند روز برایتان بیاورد حکایت به کلی عوض میشود. همین دیشب به دستم رسید و 24 ساعت نشده هضم شد. احتمالا بیشترتان این کتاب را خوانده اید، میدانم همه میدانید: "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" اولین اثر در قالب رمان از آقای داریوش مهرجویی است که پس از چند اثر ترجمه و فیلمنامه از ایشان بالاخره امسال در نمایشگاه کتاب برای علاقمندان این کارگردان صاحب سبک و "فیلسوف" روانه بازار شد. اما باز قضیه اینها نیست!
مرکز ثقل اشکهای جاری بر گونه هایم و تمام سوالاتم اینجاست که چطور آقای مهرجویی به چنین اکتشافی دست زده و به زیبایی هر چه تمام در جلد جوانی به سن و سال من فرو رفته و ماجراهایی خلق کرده و دیالوگها و منولوگهایی جاری ساخته که من با آنها زیسته ام! درست در مرکز "من" نه در معنای عام که در معنای خاص فرود آمده است، صفحاتی هست که در ذهنم میجویم قبلا کجای هستی آنها را مطالعه نموده ام، ای بسا در کاغذ پاره های نه فرسوده ی همچنان خیسم، رگه ای از آنها بیابم. حس اینکه کسی حتی برای لحظه ای مثل شما فکر کرده و در تفکراتش زیسته و چیزهایی جسته و حتی نوشته است هم مشئز کننده و درد آور است و هم خوشایند و دلنشین. منکر آن نمیشوم که چندین و چند بار در کتابهای مختلف مواردی مشابه افکارم یافته ام، اساسا کتاب میخوانم که به همین برسم، اما قضیه این یکی تفاوت عمده ای دارد، چرا که تنها درونی نیست بلکه بعد واقعی یافته و تصویری در اجتماع و در چالش با آن ساخته شده، کنش و واکنش های شخصیت ها و دیالوگها و به قول دوستم برخی فلاش بک ها بخصوص در اواخر کتاب چیزی فراتر از یک اندیشه مشترک است، بهتر است اسمش را بگذارم "زندگی مشابه" حداقل در برخی ابعاد- اگر "زندگی" را معادل "زیستن در اجتماع" قلمداد کنیم.
امشب مثل هر شب حرفهای زیادی دارم که بزنم، ولی تفاوت عمده اش کاتالیزوری است که انگار در خونم لولیده و دو تصویر را کنار هم میگذارد، غیر مشترک ها را دور میریزد و بقیه را بسط میدهد تا سوالات بی پاسخ و پاسخهای گنگ و ورآماسیده بیرحمانه تر از عاملانش مثل آونگ تخریب -با آن گلوله وزین و ستیزه جویش- سراسر ویرانه های بی صاحب را آماج حملات خود قرار دهند. مالیخولیایی نشده ام، فیل ام هم یاد هندوستان نکرده، فقط بیشتر از عمرم زیسته ام، همین.
کتاب را به سه قسمت تقسیم میکنم، 60 صفحه اول، 140 صفحه بعد و 40 صفحه آخر. 60 صفحه اول نقاط ضعف زیادی دارد و به عقیده من هنوز نوشتار نویسنده به بلوغ کامل نرسیده، اما فراز و نشیب های بخش دوم به خوبی خواننده را با خود درگیر میکند، میکشد، قوس میدهد و بعد رها میکند و باز از نو... خوب قوام آمده، هم به لحاظ خط داستانی، هم از نظر لحن و عبارات و پرداخت بیشتر به فلسفه – که از اقای مهرجویی انتظار میرفت- اما بحث اصلی این 40 صفحه آخر است که بی شک زیباترین قسمت کتاب و اثر گذارترین بخش آن است.
خیلی دوست داشتم چند صفحه یا چند سطر از کتاب را در اینجا بیاورم، اما حیف است، باید کامل خوانده شود.
این نکته را متذکر می شوم تا با انتظارات واهی سراغ کتاب نروید: قطعا این بهترین کتاب زندگی ام نیست، من امتیاز 3 از 5 را برایش مناسب دیدم. اما بسیار تاثیر گذار بود.
پست حاضر علیرغم تفاوتهای ظاهری با نوشته های پیشین، در راستای جملگی آنها قصد ارائه مطلبی را دارد که دیر زمانی است بخش قابل توجهی از ذهنم را به خود مشغول ساخته است.
چندین روز پیش به واسطه اتفاقات و جریانهایی -که امروز بر کمتر کسی پوشیده است- بغض بیخ گلویم را به بیرحمانه ترین شکل ممکن فشرد و تا مدتها حتی برای تکواژه ها تمرکز فراوان نیاز بود، به نحوی که داوطلبانه یا تحت فشار چند صباحی وب نوشت ها را تعطیل کردم. این درد درست در موازات زجرهایی قرار گرفت که طی سالیان دراز زندگی ذهنم را در فراز و فرود های فراوان احساسی و منطقی آزموده بود.
القصه با دیدن تصاویر دوستان و هموطنان خود مردان و زنان و همسالان خود در آن حال، هر روز بر مجموعه سوالات بی پاسخم افزوده میشد. داشتم فکر میکردم کدامیک صواب بیشتری دارد، باتوم زدن به پهلوی دختر همسایه مان، همکلاسی سابقم و بقال سر کوچه یا دعای کمیل؟! امروز چطور؟! در ماه مبارک؟بهتر است با زبان روزه شلاق بزنم یا مسلمان گرسنه ضرباتش کم جان میشود و شاید ریا شود -از جنس همان ریایی که فلانی از پای منقل بر منبر نقل میکرد- اصلا بهتر است قربانی روزه باشد یا نه؟! صدا را چطور ارزیابی میکنند، مثلا فلان فرشته نشسته و میکرفن کنار دهن قربانی گذاشته و صدایش را ثبت میکند که بعدا فرشته دیگری با فلان دستگاه مافوق بشری صداهای زاید را بیرون بکشد و بعد محاسبه کند که جیغ ها و نره ها تا چه حد از عمق بوده و بعد در رتبه بندی منظور میشود و من روز رستاخیز سر بالا می ایستم و بغل دستی ام خونین و مالین سر افکنده، تازه بیچاره سنگ قبر هم ندارد که کسی برایش فاتحه بخواند، بیچاره، دلم برایش می سوزد، اینطور باید تا آخر آخر در جهنم بماند! یادم باشد وقتی حساب و کتاب تمام شد، اگر سه تا حوری نصیبم شد اجازه میدهم یکیشان تا دم در جهنم همراهی اش کند، هر چه باشد او هم در موفقیت من سهیم بوده است!
وای که قشریت چه کارها که نمیتواند بکند، انگار بازتاب زندگی شخصی ام را در اجتماع یافته ام.
شعر شبنورد سروده آقای اصلانیان که در ادامه می آورم در این میان سهم بسزایی ایفا نمود، تصور کنید این شعر زیبا به آواز استاد شجریان، و موسیقی استاد لطفی مزین شود، بله این قطعه موسیقی آن بغض را شکست، تا امروز بار دیگر به خود اجازه دهم پست جدیدی روی وبلاگ بگذارم. با یادی از تمام قربانیان بیرحمی های عقیدتی:

نقاشی "موسیقی در خفا" از آثار آقای ایمان ملکی
شب است و چهره ميهن سياهه
نشستن در سياهي ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجويم
که هر کي عاشقه پايش به راهه
برادر بي قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سينه ش لاله زاره
شب و درياي خوف انگيز و طوفان
من و انديشه هاي پاک پويان
برايم خلعت و خنجر بياور
که خون مي بارد از دلهاي سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنايي
تو که همرزم و همزنجير مايي
ببين خون عزيزان را به ديوار
بزن شيپور صبح روشنايي
برادر بي قراره
برادر نوجوونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
برادر کاکلش آتش فشونه
این هم لینک دانلود آهنگ (حجم 1mb)
شبنورد
شعر: اصلان اصلانیان
خواننده: محمدرضا شجریان
سازنده و تکنواز: محمدرضا لطفی
گوینده: مهدی فتحی
با اینکه پیشتر با آثار "بیگانه" آلبر کامو و "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر" ژان پل سارتر همچنین "دستهای آلوده" از همین نویسنده، کم و بیش با اگزیستانسیالیسم و اندیشه های آن آشنایی داشتم، مطالعه رمان فاخری چون "تهوع" در بارور کردن و شکوفایی این نگرش در ذهن کوچکم سهم بسزایی ایفا نمود. قصد نقد یا ستایش اثر را ندارم، به قول آقای کیارستمی: برخی انسانها آنقدر بزرگند که مدح یا ذم دیگران در بزرگی آنها تاثیری ندارد.
ترجمه فصیح آقای اعلم نیز ارزش اثر را دوچندان نموده. جا داره یادی هم از مترجم بزرگ مرحوم رضا سید حسینی بکنم. براستی ادبیات ایران وامدار اینچنین انسانهای فرهیخته ایست.
مطالعه این کتاب را به همه علاقمندان ادبیات و فلسفه بالاخص فلسفه اگزیستانسیالیسم توصیه میکنم.
بخشی از کتاب را که به عقیده من نقطه اوج آن است، عینا نقل میکنم:
از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر میشد. اندیشه ها بیمزه ترین چیزهایند، حتی بیمزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا میگذارند. بعدش کلمات هستند درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقص که همواره بازمیگردند: « باید تمام کنـ ... من وجود ... مرده... مارکی دورولـ مرده است... نیستم... من وجود...» همینطور ادامه میابند... و هرگز به پایان نمی آید. این از بقیه بدتر است زیرا خودم را مسئول و شریک جرم حس میکنم. مثلا، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه میدهم: وجود دارم. حس میکنم. من. بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم. می گسترمش. من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است – و من آن را می گسترم، آهسته آهسته... ای کاش ایتوانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! میکوشم، موفق میشوم: انگار کله ام از دود پر میشود... و اینها باز شروع شد:« دود... نباید اندیشید... نمیخواهم بیندیشم... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.» آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟
اندیشه من خود من است: برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم... و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم در همین لحظه-چه ترسناک است- اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم: نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن. به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند... اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو، میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه می بالدد و عظیم فرا می آید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند.
صغحات ۲۰۱ -۲۰۲
تهوع
ژان پل سارتر
ترجمه: امیر جلال الدین اعلم
انتشارات نیلوفر
یارین بویون قوجاخلادیم یارآغلادی من آغلادیم
ییغشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم
باشیندا قارلی داغلارا دانشدیم آیرلیق سوزون
بیر آه چکیب باشینداکی قار آغلادی من آغلادیم
طاریمدا نار آغاجلاری منی گوروب دانیشدیلار
بویومو زیتون اوشاخدی نار آغلادی من آغلادیم
ایله که اسدی بیر خزان تالاندی گوللیرم منیم
خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم
اورک سوزون دئدیم تارا سیملر اولدی پارا پارا
یاواش یاواش سیزیلدادی تار آغلادی من آغلادیم
دئدیم کی حق منیم کی دیر باشیمی چکدیلر دارا
طنف سیخاندا بوینومو دار آغلادی من آغلادیم
جعفری یم بویوم بالا غم اورکده قالا قالا
یار جانمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم
هوشنگ جعفری
بعد از مدتها سکوت یکی دو نظر برای "زیر درخت آلبالو" نوشتم، اول متن حذف شد و بعد از مدتی جای خالی تصاویر روی پست، تمام قابهای بی تصویرم را به یاد آورد، حالا دیگر از پست خبری نیست، فردا که http://zirederakhte-albaloo.blogfa.com را تایپ میکنم اگر جواب Not found بیاید، بهتر است دنبال پناهگاه بگردم؛ حالا که به گذشته نگاه میکنم بیشتر می فهمم چرا در مواردی که سکوت اختیار کرده ام بیشتر نتیجه گرفته ام، برای همین نظر بلند بالایی را که برای "دانشجویان آی تی دانشگاه صنعتي اروميه" انشا کرده بودم، بدون سوگواری به خاک سپردم، "کافه آی تی" را به دقت خواندم. با یک استکان چای نمیشود تا صبح فکر کرد، سر کلاف را به گربه بازیگوش سپردم تا به خیال خودش تمام خانه را به هم ببافد. "تمام آنچه از من باقیست..." را که باز میکنم، کوتاهی گفتار به سان گستاخی باد سرد زمستانی گزگز انگشتهایم را یاد آوری میکند. نوزده روز سکوت "پرسه های تنهایی"! " آواز دلتنگی" و " یه دسته ریحون بنفش" هم به روز نمیشوند. هنوز هزار جای دیگر را سر نزده ام! راست میگفت، دیوانه شده ام، باید "تهوع" "سارتر" را تمام کنم، میترسم زودتر صبح شود!

Stricken child crawling towards a food camp [1994]
The photo is the “Pulitzer Prize” winning photo taken in 1994 during the Sudan Famine.
The picture depicts stricken child crawling towards an United Nations food camp, located a kilometer away.
The vulture is waiting for the child to die so that it can eat him. This picture shocked the whole world. No one knows what happened to the child, including the photographer Kevin Carter who
left the place as soon as the photograph was taken.
Three months later he committed suicide due to depression