تبليغاتX
تاریکخانه

آه... فروغ، فروغ،...

زمان چگونه بی تو عشق را باز نویسی کند،

آه... فروغ چقدر جای تو خالی است

فروغ...

امشب مجموعه اشعارت را میخواندم، ویران کردی و از نو بنا کردی

زمین دیگر فروغ ندارد، خورشید تمام شد  

ماه سکوت را بیاد نمی آورد،

دستت را دراز کن، دور نیستم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط دانش  | 

وز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 16:34  توسط دانش  | 

بيش از اين‌ها، آه، آري

بيش از اين‌ها مي‌توان خاموش ماند

 

مي‌توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت

خيره شد در دود يک سيگار

خيره شد در شکل يک فنجان

در گلي بي‌رنگ، بر قالي

در خطي موهوم، بر ديوار

 

مي‌توان با پنجه‌هاي خشک

پرده را يک‌سو کشيد و ديد

در ميان کوچه باران تند مي‌بارد

کودکي با بادبادک‌هاي‌ رنگين‌اش

ايستاده زير يک طاقي

گاري فرسوده‌اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترک مي‌گويد

 

مي‌توان بر جاي باقي ماند

درکنار پرده، اما کور، اما کر

 

مي‌توان فرياد زد

با صدايي سخت کاذب، سخت بيگانه

“دوست مي‌دارم”

مي‌توان در بازوان چيره‌ي يک مرد

ماده‌اي زيبا و سالم بود

 

با تني چون سفره‌ي چرمين

با دو پستان درشت سخت

مي‌توان در بستر يک مست، يک ديوانه، يک ول‌گرد

عصمت يک عشق را آلود

مي‌توان با زيرکي تحقير کرد

هر معماي شگفتي را

مي‌توان تنها به جل جدولي پرداخت

مي‌توان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده، آري پنج يا شش حرف

 

مي‌توان يک عمر زانو زد

با سري افکنده، در پاي ضريحي سرد

مي‌توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي‌توان با سکه‌اي ناچيز ايمان يافت

مي‌توان در حجره‌هاي مسجدي پوسيد

چون زيارت‌نامه‌خواني پير

مي‌توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يک‌سان داشت

مي‌توان چشم ترا در پيله‌ي قهرش

دکمه‌ي بي‌رنگ کفش کهنه‌اي پنداشت

مي‌توان چون آب در گودال خود خشکيد

 

مي‌توان زيبايي يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوري

در ته صندوق مخفي کرد

مي‌توان در قاب خالي مانده‌ي يک روز

نقش يک محکوم، يا مغلوب، يا مصلوب را آويخت

مي‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ي ديوار را پوشاند

مي‌توان با نقش‌هايي پوچ‌تر آميخت

 

مي‌توان هم‌چون عروسک‌هاي کوکي بود

با دو چشم شيشه‌اي دنياي خود را ديد

مي‌توان در جعبه‌اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سال‌ها در لابلاي تور و پولک خفت

مي‌توان با هر فشار هرزه‌ي دستي

بي‌سبب فرياد کرد و گفت:

“آه، من بسيار خوش‌بختم!“

 

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:23  توسط دانش  | 

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست .
پدر میگوید:
"
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم "
و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
"
لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:56  توسط دانش  | 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد

 

جام باده سر نگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دورویی و جفای ساکنان خاک

کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

 

من پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین پس به عاشقانه با او وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها ...

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

«فروغ فرخزاد»

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:20  توسط دانش  | 

فروغ فرخزاد در سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت و در آنجا اقامت کرد

اما پس از یکی دو سال از هم جدا شدند

در سال 1337 در سن 22 سالگی به کارهای سینمایی روی آورد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت

در سال 1338 برای بررسی و مطالعه ساخت فیلم به انگلستان رفت در طی فعالیت سینمایی خود چندین فیلم ساخت و در یک فیلم و نمایش بازی کرد در این زمینه فیلم خانه سیاه است که در باره جذامیان جذامخانه ای اطراف تبریز می پرداخت برنده بهترین فیلم مستند در سال 1342 شد در سال 1345 برای شرکت در دومین فستیوال پژارو به ایتالیا سفر کرد

فروغ سر انجام در سال 1345 در سن 33 سالگی در اوج شکفتگی استعداد شاعرانه اش به هنگام رانندگی بر اثر یک تصادف جان سپرد وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خک سپردند

از او پسری به نام کامیار شاپور به یادگار مانده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:18  توسط دانش  |