تبليغاتX
تاریکخانه

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:42  توسط دانش  | 

برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
 وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب
نالید بر درخت
شب سایه برفشاند و کلاغان خسته بال
 از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید
از گوشه های بام
 من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب
در دیده پر آبم عکس جمال اوست
بر می جهد ز چشمه جوشان مغز من
هر دم خیال دوست
 چون ماهتاب بر سر ویران های دل
 مستانه پای کوبد در جامه سپید
 پیچد صدای خنده او در دل خراب
لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست ؟ که از نغمه های او
بر خانه خراب دلم سیل درد ریخت
 این زخمه دست کیست که بر تار می زند ؟
 تار دلم گسیخت
چون وای مرگ جگر سوز و دل خراش
 چون ناله وداع غم انگیز
و جانگزاست
اندوهنک و شوم چو فریاد مرغ حق
این نغمه عزاست
ایننغمه عزاست که منعشق مرده را
 امشب به گور می برم و خک می کنم
وز اشک غم که می چکد از چشم آرزو
 رخ پک می کنم

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:19  توسط دانش  | 

او در 29 اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است." شعر کاروان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 12:53  توسط دانش  |