با اینکه پیشتر با آثار "بیگانه" آلبر کامو و "اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر" ژان پل سارتر همچنین "دستهای آلوده" از همین نویسنده، کم و بیش با اگزیستانسیالیسم و اندیشه های آن آشنایی داشتم، مطالعه رمان فاخری چون "تهوع" در بارور کردن و شکوفایی این نگرش در ذهن کوچکم سهم بسزایی ایفا نمود. قصد نقد یا ستایش اثر را ندارم، به قول آقای کیارستمی: برخی انسانها آنقدر بزرگند که مدح یا ذم دیگران در بزرگی آنها تاثیری ندارد.
ترجمه فصیح آقای اعلم نیز ارزش اثر را دوچندان نموده. جا داره یادی هم از مترجم بزرگ مرحوم رضا سید حسینی بکنم. براستی ادبیات ایران وامدار اینچنین انسانهای فرهیخته ایست.
مطالعه این کتاب را به همه علاقمندان ادبیات و فلسفه بالاخص فلسفه اگزیستانسیالیسم توصیه میکنم.
بخشی از کتاب را که به عقیده من نقطه اوج آن است، عینا نقل میکنم:
از جا میپرم: اگر میتوانستم از اندیشیدن باز ایستم، بهتر میشد. اندیشه ها بیمزه ترین چیزهایند، حتی بیمزه تر از گوشت تن. دایم کش می آیند و مزه غریبی به جا میگذارند. بعدش کلمات هستند درون اندیشه ها، کلمات ناتمام، جمله های ناقص که همواره بازمیگردند: « باید تمام کنـ ... من وجود ... مرده... مارکی دورولـ مرده است... نیستم... من وجود...» همینطور ادامه میابند... و هرگز به پایان نمی آید. این از بقیه بدتر است زیرا خودم را مسئول و شریک جرم حس میکنم. مثلا، منم که اینگونه نشخوار دردناک را ادامه میدهم: وجود دارم. حس میکنم. من. بدن همینکه یکبار آغاز به زندگی کرد، به خودی خود زندگی میکند. ولی وقتی به اندیشه میرسیم، منم که آن را ادامه میدهم. می گسترمش. من وجود دارم. می اندیشم که وجود دارم. اوه، این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دور و درازی است – و من آن را می گسترم، آهسته آهسته... ای کاش ایتوانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم! میکوشم، موفق میشوم: انگار کله ام از دود پر میشود... و اینها باز شروع شد:« دود... نباید اندیشید... نمیخواهم بیندیشم... می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم. نباید بیندیشم که نمیخواهم بیندیشم، زیرا این همچنان یک اندیشه است.» آیا هرگز پایانی بر آن نیست؟
اندیشه من خود من است: برای همین است که نمی توانم وا ایستم. من به وسیله آنچه می اندیشم وجود دارم... و نمیتوانم خودم را از اندیشیدن بازدارم در همین لحظه-چه ترسناک است- اگر وجود دارم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام. منم،منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون میکشم: نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه هایی است برای وا داشتنم به وجود داشتن. به فرو بردنم به درون وجود. اندیشه ها مانند سرگیجه از پشتم زاده میشوند... اگر راه بدهم می آیند اینجا در جلو، میان چشمهایم- و من همچنان راه میروم، اندیشه می بالدد و عظیم فرا می آید، یکسره پرم میکند و وجودم را نو میگرداند.
صغحات ۲۰۱ -۲۰۲
تهوع
ژان پل سارتر
ترجمه: امیر جلال الدین اعلم
انتشارات نیلوفر