تبليغاتX
تاریکخانه

من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌یِ عظيمِ کرکسی گشوده‌بال
بر سراسرِ ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گُدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است

و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.

...

نخستين بار که در برابرِ چشمان‌ام هابيلِ مغموم از خويشتن تازيانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرايشِ خاموشِ پياده‌گانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگين‌رقص
و داردارِ شيپور و رُپ‌رُپه‌یِ فرصت‌سوزِ طبل
تا هابيل از شنيدنِ زاری‌یِ خويش زردرويی نبرد.
 
بامدادم من
خسته از باخويش‌جنگيدن
خسته‌یِ سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌یِ کوير و تازيانه و تحميل
خسته‌یِ خجلت‌ازخودبردنِ هابيل.

ديری است تا دم‌برنياورده‌ام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فريادی‌برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست‌می‌گشايد.

صفِ پياده‌گانِ سرد آراسته‌است
و پرچم
با هيبتِ رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذُروه‌یِ کمال است و بی‌نقصی
راست درخورِ انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتيله‌یِ پُردودِ شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچينند.

در برابرِ صفِ سردم واداشته‌اند
و دهان‌بندِ زردوز آماده‌است
بر سينی‌یِ حلبی
کنارِ دسته‌يی ريحان و پيازی مشت‌کوب.

آنک نشمه‌یِ نايب که پيش‌می‌آيد عريان
با خالِ پُرکرشمه‌یِ انگِ وطن بر شرم‌گاه‌اش

وينک رُپ‌رُپه‌یِ طبل:
تشريفات آغازمی‌شود.
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تُف‌کنم.
من بامدادِ نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکویِ تحقير
شرفِ کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌یِ خويش
که آتشِ سياهِ اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعتِ ناچيزش شرمسار می‌کند.

احمد شاملو

شعر كامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:43  توسط دانش  | 

خواب چون در فکند از پایم

خسته میخوابم از آغاز غروب

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن میکنم از مزرعه روز

میکَنمْشان شب در خواب هنوز

 

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:22  توسط دانش  | 

من آن مفهوم مجرد را جسته ام.

پا در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جسته ام
من آن مفهوم مجرد را می جویم

پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه های سرگردانی ات
ای قلب در به در
به پایان خویش نزدیک می شود.

بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه ی این رنج ها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک در میان نهاده
از نیش خنجری با درختی.

با این همه از باد مبر
که ما
-
من و تو-
انسان را
رعایت کرده ایم
(خود اگر شاه کار خدا بود
یا نبود)

و عشق را
رعایت کرده ایم.

در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت می زنند.
(در برابر کدامین حادثه
                              آیا دیده ای
                                     انسان را
                                             با عرق شرم
                                                بر جبین اش؟)

آن گاه که خوش تراش ترین تن هارا به سکه ی سیمی توان خرید،
مرا
-
دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد

همه آن دم است
همه آن دم است.
قلب ام را در مجری ی کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئی ش
نیست.
از مهتابی
به کوچه ی تاریک
خم می شوم
و به جای همه نومیدان
می گریم.

آه
من
حرام شده ام


با این همه، ای قلب در به در
از یاد مبر
که ما
-
من و تو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
_
من و تو _
            انسان را
                  رعایت کرده ایم،
خود اگر شاه کار خدا بود
یا نبود

 

چلچی - احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط دانش  | 

 پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم

پيش از آنكه پرده فروافتد

پيش از پژمردن آخرين گل

برآنم كه زندگی كنم

عشق بورزم

برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی

در اين روزگار سرشار از فجايع

در اين دنيای پر از كينه

نزد كسانی كه نيازمند من‌اند

كسانی كه ستايش انگيزند

تا دريابم، شگفتی كنم،

بازشناسم، كه‌ام؟

كه می‌توانم باشم؟

كه می‌خواهم باشم؟

تا روزها بی‌ثمر نماند

ساعت‌ها جان يابد

لحظه‌ها گرانبار شود،

هنگامی كه می‌خندم،

هنگامی كه می‌گريم

هنگامی كه لب فرو می‌بندم.

 

در سفرم به سوی تو

به سوی خودم

كه راهی است ناشناخته،

پُرخار، ناهموار.

راهی كه باری در آن گام می‌گذارم

كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را

بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را

بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات

اكنون مرگ می‌تواند فراز آيد

اكنون می‌توانم به راه افتم

اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام.

 

مارگوت بيكل

ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:7  توسط دانش  | 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه هایِ تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگاني،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترینِ زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

 

آري فقط با صداي تو آشناست پس بخوان بنام عشق...

احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:54  توسط دانش  | 

دهان‌ات را مي‌بويند

مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند 

                                  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

کنار ِ تيرک ِ راه‌بند

تازيانه مي‌زنند.

 

          عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

آتش را

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

فروزان مي‌دارند.

به انديشيدن خطر مکن. 

                                 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کُشتن ِ چراغ آمده است.

 

         نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود  

                               روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان.

         شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و ياس

                             روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 

ابليس ِ پيروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

        خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:33  توسط دانش  | 

ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی که امیدی با خود آورده باشند

احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:1  توسط دانش  | 

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خکستر شده را
روشن می کند.

فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.

تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:27  توسط دانش  | 

سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدائي كرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشك پوري
سال خون مرتضا
سال كبيسه . . .


زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا كه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك . . .

من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي گويد «مأيوس نباش»؟ ـ
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گُر گرفتم.

زندگي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم،
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم،
چرا كه زندگي، سياهي نيست
چرا كه خاك، خوب است.

من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
و دنيا مرا نفرين كرد
و سال بد در رسيد:
سال اشك پوري، سال خون مرتضا
سال تاريكي.

و من ستاره ام را يافتم من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم
و شكوفه كردم.

تو خوبي
و اين همة اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود.

تو خوبي
و من بدي نبودم.
تو را شناختم تو را يافتم تو را دريافتم و همة حرف هايم شعر شد سبك شد.
عقده هايم شعر شد همة سنگيني ها شعر شد
بدي شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد

آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشك كوچك من باش
تا در بهار تو من درختي پر شكوفه شوم.»
و برف آب شد شكوفه رقصيد آفتاب درآمد.
من به خوبي ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي ها نگاه كردم
چرا كه توخوبي و اين همه اقرارهاست، بزرگترين اقرارهاست. ـ
من به اقرارهايم نگاه كردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدي و من برخاستم.

دلم مي خواهد خوب باشم
دلم مي خواهد تو باشم براي همين راست مي گويم
نگاه كن:
با من بمان!
 
احمد شاملو
 
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:48  توسط دانش  | 

خنجر این بد٬به قلب من نزدی زخم 

گر هم از خوب هیچ با دلتان بود٬

دست نوازش به خون من نشدی رنگ

ناخن تان گر نبود دشمنی آلود.

 

ورنه چرا بوسه خون چکاندم از لب

ورنه چراخنده اشک ریزدم از چشم

ورنه چرا پاکچشمه آب دهد زهر

ورنه چرا مهر بوته غنچه دهد خشم؟

 

من چه بگویم به مردمان٬چو بپرسند

قصه این زخم دیر پای پر از درد؟

لابد باید که هیچ گویم٬ورنه

هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:11  توسط دانش  | 

نمی گردانمت در برج ابریشم

نمی رقصانمت بر صحنه های عاج: 

شب پائیز می لرزد به روی بستر خاکستر سیراب ابر سرد

سحر با لحظه های دیر مانش می کشاند انتظار صبح را در خویش.

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه آیا خواب آتش می کندشان گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ

نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز:  

حباب خنده ئی بی رنگ می ترکد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ،

و گر عشقی کزو امید با من نیست

درین تاریکی نومید سایه سر به درگاهم  

دو کودک بر جلو خان سرائی خفته اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.

نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای

نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:

 

اگر خواب آور ست آهنگ بارانی که می بارد به بام تو

و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من

 

اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد

و گر در کوچه می خواند به شوری عابر شبگرد

 

دو کودک بر جلو خان کدامین خانه با رؤیا آتش می کند تن گرم؟

سه کودک بر کدامین سنگفرش سرد؟

صد کودک به نمناک کدامین کوی؟

نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور

نمی رقصانمت در دودناک عنبر امید:

 

میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاکستر سحر هر چند،

دو کودک بر جلو خان سرائی مرده اند اکنون

سه کودک بر سریر سنگفرش سرد و صد کودک به خاک مرده مرطوب.

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:31  توسط دانش  | 

یاران من بیایید

با درد هایتان

و بار دردتان را

در زخم قلب من بتکانید

من زنده ام به رنج...

می سوزدم چراغ تن از درد...

یاران من بیایید

با دردهایتان

و زهر دردتان را

در زخم قلب من بچکانید.

 

«احمد شاملو»

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:23  توسط دانش  | 

 
در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است
 شلوغ است
 دروغ است و غریب است
 و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز
و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
 و بسیاری که بی شرم
 در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست
 دد است
 درنده است
بد است
 زننده ست
و بیش از این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
 دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت
 در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراری تو را خواست
 و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
 که نامش عمر و دنیاست
 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست
«احمد شاملو»
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 18:57  توسط دانش  | 

 

آثـار مـن ، خـود اتـوبـیـوگـرافـی ی ِ کاملی سـت .

من بـه ایـن حـقـیـقـت معـتـقـدم کـه شعـر،

بـرداشـت هـایـی از زنـده گـی نـیـسـت؛

بـل که یک سَـره خـودِ زنـده گـی سـت .

« احمد شاملو »

 

احـمـد شـامـلـو از خـود بـا اسـامی « ا. صـبـح » و « ا. بـامـداد » نـام بـرده است .

در 21 آذر ِ سـال 1304 شـمـسـی در تـهـران مـتـولـد شـد .

او تـرجـمـه و بـازنـویـسـی آثـاری از نـویـسـنـدگان جهـان را در کارنـامه خـود دارد .

و روایـتـی از دیـوان حـافـظ نـیـز از او بـه یـادگار مـانـده .

در سال 1321 و 1333 بـه جـرم فـعـالـیـت هـای سـیـاسـی دستگـیـر و زنـدانـی شـد .

کـتـاب کـوچه نـیـز از آثـار گـرانـبـهـای اوسـت .

در دوم مـرداد مـاه سـال 1379 هـجـری از ایـن دیـار رخـت بـر بـسـت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط دانش  |