تبليغاتX
تاریکخانه

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمیدید از ره نزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگ .

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش.

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

 

آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه : سنگین ، سرگردان ، خونسرد.

باد می آمد ، ولی خاموش

ابر پر می زد ، ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد غرید

کوه لرزاند.

برق روشن کرد ، سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند :

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو میکوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار ، انگار با زنجیر پولادین.

سالها آن را نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است

کوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

 

سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:47  توسط دانش  | 

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.

اما ، بال از جنبش رسته است.

وسوسه چمن ها بيهوده است.

ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.

در چشم پرنده قطره بينايي است :

ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.

نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.

سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.

سرشاري اش قفس را مي لرزاند.

نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط دانش  | 

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.

غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.

 من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.

 سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.

 خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !

 تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.

هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.

 من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس

! هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام!

 سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:16  توسط دانش  | 

اي عبور ظريف !
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

اي حيات شديد !
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد- اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.

اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه،
شكل آن كاسه مس
هم سفره بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.

اي نگاه تحرك !
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.

اي حضور پريروز بدوي !
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده ، ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 8:26  توسط دانش  | 

تا سواد قریه راهی بود
چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی
شب درون آستین هامان
می گذشتیم از میان آبکندی خشک
 از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار
 کوله بار از انعکاس شهرهای دور
 منطق زبر زمین در زیر پا جاری
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد
پای پوش ما که ازجنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند
چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد
هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر
هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند
جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:9  توسط دانش  | 

تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:2  توسط دانش  | 

تنها ، و روي ساحل،

مردي به راه مي گذرد.

نزديك پاي او

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خاطر را پر رنگ مي كند.

انگار

هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟

و مرد مي رود به ره خويش.

و باد سرگران

هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟

و مرد مي رود.

و باد همچنان...

 

امواج ، بي امان،

از راه ميرسند

لبريز از غرور تهاجم.

موجي پر از نهيب

ره مي كشد به ساحل و مي بلعد

يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

 

دريا، همه صدا.

شب، گيج در تلاطم امواج.

باد هراس پيكر

رو مي كند به ساحل و ...

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:42  توسط دانش  | 

بام را برافكن، و بتاب، كه خرمن تيرگي اينجاست

بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نيمه كن، كه منم

هسته اين بار سياه .

اندوه مرا بچين، كه رسيده است .

ديري است، كه خويش را رنجانده ايم، و روزن آشتي

بسته است .

مرا بدان سو بر، به صخره برترمن رسان، كه جدا مانده ام .

به سر چشمه « ناب » هايم بردي، نگين آرامش گم كردم، و گريه سر دادم .

فرسوده راهم، چادري كوميان شعله و باد، دور از همهمه

خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است .

و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من سات .

صدا بزن، تا هستي بپا خيزد، گل رنگ بازد، پرنده

هواي فراموشي كند.

ترا ديدم، از تنگناي زمان جستم. ترا ديدم، شور عدم در من گرفت .

و بينديش، كه سودايي مرگم. كنار تو زنبق سيرابم.

دوست من، هستي ترس انگيز است.

به صخره من ريز، مرا در خود بساي، كه پوشيده از خزه نامم .

بروي، كه تري تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.

غوغاي چشم و ستاره، فرو نشست، بمان، تا شنوده آسمان ها شويم

بدرآ، بي خدايي مرا بيا گن، محراب بي آغازم شو

نزديك آي، تا من سراسر « من » شوم

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:0  توسط دانش  | 

پشت کاجستان،برف.

برف،یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد،آواز،مسافر،وکمی میل به خواب.

شاخ پیچک،ورسیدن،وحیاط.

منو دلتنگ،واین شیشه ی خیس.

می نویسم،وفضا.

می نویسم،ودودیوار،وچندین گنجشک.

یک نفردلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفرمی شمرد.

یک نفرمی خواند.

زندگی یعنی:یک سارپرید.

ازچه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

وهنوز،نان گندم خوب است.

وهنوز،آب می ریزد پایین،اسب ها می نوشند.

قطره هادرجریان،

برف بردوش سکوت

وزمان روی ستون فقرات گل یاس

«سهراب سپهری»

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط دانش  | 

می خروشد دریا

هیچکس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر آید نزدیک .

 

مانده بر ساحل

قایقی، ریخته بر سر او،

پیکرش را ز رهی نا روشن

برده در تلخی ادراک فرو .

هیچکس نیست که آید از راه

و به آب افکندش .

و در این وقت که هر کوهه آب

حرف با گوش نهان می زندش،

موجی آشفته فرا می رسد از راه که گوید با ما

قصه یک شب طوفانی را .

 

رفته بود آن شب ماهی گیر

تا بگیرد از آب

آنچه پیوند داشت

با خیالی در خواب

صبح آن شب، که به دریا موجی

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش

به همان جای که هست

در همین لحظه غمناک بجا

و به نزدیکی او

می خروشد دریا

وز ره دور فرا می رسد آن موج که می گوید باز

از شبی طوفانی

داستانی نه دراز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط دانش  | 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

 

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

 

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت. دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید. سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود. سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

 

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمی از درد آرام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط دانش  |